تبليغاتX
*الهه ی عشق*
*الهه ی عشق*

*برایـ منـ از دلـ شکــــــستهـ نـــگو....
کهـ دلیـ دارمـ شکـــستهـ تر از سکوت...
شکـــستهـ از درد
شکـــستهـ از زخمـ
شکـــستهـ از عشقـ
شکـــستهـ از گناهـ
شکـــستهـ از تنهایـــیـ
برخواهمــ داشت اینـ تکهـ هایـ تنهاییـ را
ولباسیـ خواهمـ دوخت سپــــید از
اینـ همهـ سیاهـــیـ
برایـ خودمـ توشهـ ایـ خواهمـ ساخت
پراز محبت و رنجـ
شاید خدا مــــرا بخـــشید...
شـــــاید*...

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 11 بعد از ظهر توسط آنانا| |

 

 

قصد سفر دارم
می خواهم بروم
همراه با خط سفید وسط جاده
که مرا تا انتهای دور با خود می برد
من میروم تنها
بار خاطراتم سنگین است
می روم و می دانم بهار نزدیک است
خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد برای مدتی بمیرم
اما نه ... من بدون تو می میرم
میخواهم بگویم و دستم بنویسد
مینویسم تا خیالم از دست یادت رها شود
اما باز از میان سطرهایم سر بیرون می آوری
میدانم تا ابد خیالت مرا رها نخواهد کرد........

 

عکس عاشقانه و بوسه

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 3 بعد از ظهر توسط آنانا| |

سلام...

آپ امروزم به قلم  یکی از دوستان خوبم  veneration نوشته شده...

یه داستان خیلی زیبا و احساسی...

از همه ی دوستان دعوت میکنم که این داستان را حتما بخوننن...


اسم داستان *نت عشق* هست..



چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می

کرد اوج می گرفت .

مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .




ادامه داستان در ادامه مطلب...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت 12 بعد از ظهر توسط آنانا| |




یه جاده ی غریب و دور

که راه نداره تا نسیم

من و یه دنیا خاطره

تو کوله بار بی کسیم...



ادامه ی شعر در ادامه مطلب..



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28ساعت 11 قبل از ظهر توسط آنانا| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم...














 

 

 

ادامه شعر در ادامه مطلب...

یکم طولانی هست ولی قشنگه...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 4 بعد از ظهر توسط آنانا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ